![]() |
![]() |
|
|
بهار خنده زد
و ارغوان شکفت زیر پنجره گل داد یاس پیر . . . بهار با شکوفه ها ، باران ، نغمه ی نسیم ، طراوت باران و درخشش آفتابش ، همیشه در وجودتان جاری . دوستان خوبم ، دوستتون دارم . مزدک |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:11 توسط مزدك |
|
|
هر چند که رنگ و روی زيباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
چون عهده نمی شود کسی فردا را حـالی خوش دار اين دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ما بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را
چون در گذرم به باده شویید مرا تلقين ز شراب ناب گویید مرا خواهید به روز حشر یابید مرا از خاک در میکده جوييد مرا
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب آید ز تراب چون روم زیر تراب گر بر سر خـاک من رسد مخموری از بوی شراب من شود مست و خراب
بر لوح نشان بودنی ها بوده است پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است در روز ازل هر آن چه بايست بداد غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری پیشه ديرينه تست وی خاک اگر سينه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست
چون چرخ بکام يک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت چون بايد مرد و آرزوها همه هِشت چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
اجزای پياله ای که در هم پيوست بشکستن آن روا نمی دارد مست چندين سر و ساق نازنين و کف دست از مهر که پيوست و به کين که شکست
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
می خوردن و شاد بودن آيين منست فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست گفتم به عروس دهر کابين تو چیست گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است
مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت
از منزل کفر تا به دين يک نفس است وز عالم شک تا به یقین یک نفس است ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
شادی بطلب که حاصل عمر دمی است هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است احوال جهان و اصل این عمر که هست خوابی و خیالی و فریبی و دمی است
اين کهنه رباط را که عالم نام است آرامگه ابلق صبح و شام است بزمی است که وامانده صد جمشید است گوريست که خوابگاه صد بهرام است
آن قصر که بهرام درو جام گرفت آهو بچه کرد و رو به آرام رفت بهرام که گور می گرفتی همه عمر ديدی که چگونه گور بهرام گرفت؟
هر ذره که بر روی زمینی بوده است خورشید رخی زهره جبینی بوده است گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است
امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آن که کامرانی من است عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است تلخ است از آن که زندگانی من است
بسیار بگشتيم به گرد در و دشت اندر همه آفاق بگشتيم بگشت کس را نشنيديم که آمد زين راه راهی که برفت ، راهرو باز نگشت
ای بی خبران شکل مجسم هیچ است وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است خوش باش که در نشیمن کون و فساد وابسته يک دمیم و آن هم هیچ است
دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است
چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدست چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست انـگار که هســت هـر چه در عـالم نيست پندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟ رو بر سر لوح بين که استاد قضا اندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت
دوری که در آمدن و رفتن ماست او را نه نهایت نه بدایت پیداست کس می نزند دمی درین معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
تا چند زنم به روی دریا ها خشت بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
نيکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست بی باده گلرنگ نمی شاید زيست اين سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست
گویند بهشت عدن با حور خوش است من می گویم که آب انگور خوش است اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کاواز دهل برادر از دور خوش است
چون آمدنم به من نبد روز نخست وین رفتن بی مراد عزمی ست درست بر خیز و میان ببند ای ساقی چست کاندوه جهان به می فرو خواهم شست
ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است سرمستی مـن برون ز اندازه شده است با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو پيرانه سرم بهار دل تازه شده است
از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است وز صحبت خلق بی وفایی مانده است از بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـاند از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است
مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت جامی و بتی و بربطی بر لب کشت اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و به جام باده کن عزم درست کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست فردا همه از خاک تو بر خواه د رست
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است گويی ز لب فرشته خويي رسته است پا بر سر هر سبزه به خــواری ننهی کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است
گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی است خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود فردا باشد بهشـت همچون کف دست
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند ســر زلف نــگاری بــوده است ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی دستی است که بر گردن ياری بوده است
دارنده چو ترکيب طبايع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت هر کس سخنی از سر سودا گفته است زان روی که هست کس نمی داند گفت
دل سر حیات اگر کماهی دانست در مرگ هم اسرار الهی دانست امروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست
گردون نگری ز قد فرسوده ماست جیحون اثری ز اشک آلوده ماست دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت
بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است در صحن چمن روی دل افروز خوش است از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است
ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست با لاله رخی اگـر ترا فرصت هست می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود ناگـاه تـرا چـو خـاک گـرداند پَست
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است هر چند در احــوال جــهان می نگرم حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است
امروز ترا دسترس فردا نيست و انديشه فردات به جز سودا نيست ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست
می در کف من نه که دلم در تابست وین عمر گریز پای چون سیمابست دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست هُش دار که بیداری دولت خواب است
می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است هنگام گل و مل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی اينست
با باده نشین که ملک محمود این است وز چنگ شنو که لحن داود این است از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن حالی خوش باش زانکه مقصود این است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:39 توسط مزدك |
|
|
شعر زیبای دکتر پرویز ناتل خانلری
گشت غمناك دل و جان عقاب چو ازو دور شد ايام شباب ديد كش دور به انجام رسيد آفتابش به لب بام رسيد بايد از هستي دل بر گيرد ره سوي كشور ديگر گيرد خواست تا چاره ي نا چار كند دارويي جويد و در كار كند صبحگاهي ز پي چاره ي كار گشت برباد سبك سير سوار گله كاهنگ چرا داشت به دشت ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت وان شبان ، بيم زده ، دل نگران شد پي بره ي نوزاد دوان كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را دل نشود از جان سیر صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده سا ل ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ›› گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟ دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ›› اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت گر چه از عمر ،دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟ تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟ پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز›› زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟ پدر من كه پس از سيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،رخ برتافته ايم زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست خيز و زين بيش ،ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ›› **** آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ گندزاري بود اندر پس باغ بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ›› گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند **** عمر در اوج فلك بر ده به سر دم زده در نفس باد سحر ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرب و بيزاري بود بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ›› **** شهپر شاه هوا ، اوج گرفت زاغ را ديده بر او مانده شگفت سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد لحظه يي چند بر اين لوح كبود
نقطه یی بود و سپس هيچ نبود ***** |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:4 توسط مزدك |
|
|
آنکه می خواست من و تو
ما نشویم خانه اش ویران نیست ! من و تو ما نیستیم خانه مان ویران است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 7:57 توسط مزدك |
|
|
اینجا سکوتی است که سنگینی اش آزارم میدهد
صدای خوشی ناخوش و زورکی عده ای از دور به مسخرگی ذهن دچارم میکند تا حالا دچار مسخرگی ذهنی شدید ؟ خیلی از چیزهایی که در اطرافم می بینم به این حالت دچارم میکنند ، حتی گاهی رفتارهای خودم ! همه چیز در نظرم مسخره میشه ، به زمین و زمان فحش میدم ، حالم از روابط عوضی بین مردم ، بین من و بقیه به هم میخوره . این مسخرگی ذهنی به نظر شما اسمش چیه ؟ من خل شدم ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:24 توسط مزدك |
|
|
سلام
امروز به چند تایی وبلاگ سر زدم ، لینک به لینک از یکی به یکی دیگه . راستش یه موضوعی برام جالب بود ، چرا بیشتر وبلاگ ها مطالب قلمبه سلمبه مینویسند ؟ زندگی ها اینقدر قلمبه سلمبه هستند ؟ یا شاید زندگ من خیلی خیلی ساده است ؟ مگر زمانی که کار و کار و کار و تلاش برای زندگی میکنیم هنوز هم جایی برای سیر در رویا باقی مونده ؟ من خیلی وقته که سیر در رویا ها رو کننار گذاشتم ، از بس که آدم های ناراست دیدم و می بینم ، از بس که حق خوری دیدم ، رویا و آبی بودن و پرواز رو کنار گذاشتم . ای بابا ، چقدر غر زدم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:3 توسط مزدك |
|
|
سلام دیروز یعنی ۲۵ مرداد ماه سومین سالگرد ازدواج من و روشنک عزیزم بود . سه سالی که همیشه با هم بودیم و مشکلات بسیاری رو پشت سر گذاشتیم . همسر عزیزم ، با اینکه احتمالا هیچ وقت این مطلب رو نمی خونی ، چون اصولا وبلاگ نمی خونی ! اما دوستت دارم !
امیدوارم دوستهای خوبم هم که تا حالا دو تاشون مزدوج شدن بقیه شون هم هر چه زود تر اقدام کنند که جمیعا بریم صفا سیتی ! آهای حبیب با توام ، آهای روح خدا ، امید ، مسعود ، عباس جیگر ، آهای سمیرا زود باشید دیگه ! راستی ۱۶ شهریور میایت عروسی امیر سیبیلوی سابق ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 19:27 توسط مزدك |
|
|
دوستان عزیزم ، از اینکه لطفف کردید و قدم روی چشم من گذاشتید و خونه ی ما از وجود زیبای شما پر از شادی شد ازتون خیلی خیلی خیلی تشکر می کنم .
امیدوارم به زودی ی زود ببینمتون . ضمنا تولد مائده ی عزیز که یازدهم مرداد بود رو بهش تبریک میگم و پیشاپیش هم تولد عباس و روح خدا رو .
تا بعد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:20 توسط مزدك |
|
|
من تنهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:17 توسط مزدك |
|
|
سلام
آقا ۲۸ تیر تولد من هستش . یا مثل بچه ب آدم همتون بیایت یا میام یکی یکی سرویستون میکنم . خلاصه گفته باشم نگید چرا ؟!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:47 توسط مزدك |
|
|
سلام
آقا من یک ماموریت خوزستان رفتم . جاتون خالی هوا عالی بود !!! ماموریت هم خیلی خوب بود مخصوصا وقتی که از بهبهان به رامهرمز می رفتم و جوات آقای یساری میخوند که : ۱-۲-۳-۴ و ترانه ی محشر صبر ایوب که : صبر ایوب زمان صبر منه ه ه ه ه !!! جاتون خالی دو سه شب پیش هم مجلس انسی بودیم که یه زنگ هم به روح خدا زدم ولی اصلا نه فهمیدم چی گفت و نه من چی بهش گفتم ! راستی اون رفیق سیبیلوی ما هم مزدوج شد ، به شدت ! میتونید بهش تبریکات لازم رو اعلام کنید . خوب دیگه کاری ندارم . باااااااااااااااااااااااااااااااااای ! (دیدید چقدر باکلاسم ، بلتم انگلیزی خداحافظی کنم ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 7:23 توسط مزدك |
|
|
سلام
زمانه بد سر ناسازگاري با ما دارد . دوستي كه دوستش داري ، نه يك روز و دو روز كه مدتها رفيق تنهايي و شب و روز و غصه و شادي توست ، در گذشت زمان چنان تغيير مي كند كه روزي كه از خيال خام خودت بيرون مي آيي مي بيني كه همه ي داشته هاي مشترك عاطفي بين خودت و دوستت بر باد رفته اند .
كاش در تغيير زمانه فقط بدي هاي وجود آدمها تبديل به خوبي مي شدند نه ... .
باز هم دوستهاي خوبي دارم كه دوستشون دارم ، زماني دوستي هام و دوست هام مايه فخر و اميد و شادي من بودند ، وقتي بود كه اگر دلتنگ بودن فقط دوستهاي من محرم دلم بودند ... .
آه ... آه... آه ...
كاش مي بوديد دوستهاي خوب من .
نمي دونم چرا اينهمه دلم براي روح الله و شبنم تنگ شده ؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 20:27 توسط مزدك |
|
|
سلام
سال نو مبارک راستش خیلی دوست دارم مطلب جدیدی بنویسم ولی فعلا فرصتش نیست و البته حسش هم نیست . امیدوارم سال ۸۶ سال بسیار خوبی براتون باشه همراه با جیب پر و خیال آسوده ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 9:33 توسط مزدك |
|
|
ای بابا ، چه سلامی چه علیکی نزدیک بود ناکار بشیم که نشدیم ولی آخه ماشینه حاجی که نابود شد ها چیه نمیدونید چه خبره ؟
هیچی عزیز من ، ۵ شنبه جمعه گفتیم بریم کرمانشاه هم روح خدا رو زیارت کنیم هم حال هوایی عوض بشه . ۵ شنبه که به خیر گذشت ولی جمعه اومدیم بریم بیستون بعدش بریم دنده کباب !!! بخوریم که چشمتون روز بد نبینه ، لاستیک ماشین پژوی نازنین ترکید و فارت !!! رفتیم تو گارد ریل و بعدش هم حسابی چرخیدیم . این روح خدا که خدا نگهش داره تازه خوب ماشین رو جمع کرد اگر نه که ، الفاتحه !!! خلاصه بخیر گذشت فقط شرمندگی زحمت به خانواده ی محترم روح خدا موند برای ما و یک پژوی جی ال ایکس داغان شده برای روح خدا ! عکس های تصادف رو هم بعدا براتون میگذارم . خداحافظ تا بعدا ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 19:26 توسط مزدك |
|
|
سلام
از شعر فریدون مشیری لذت ببریم ! پرکن پياله را هان اي عقاب عشق *-*-*-*-*-* زیباست نه ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 22:16 توسط مزدك |
|
|
سلام
چهار تا نوشته : زندگی مان میگذرد به یکنواختی آواز جیرجیرک روزنه های کوچک نور گهگاه سوسویی میکنند ولی باز ما میمانیم با نگاهی دوخته به دور به راه کورسویی دیگر و حسرت روزنه های خاموش شده ----------------------------------------- دعواهامان بچه گانه ولی ناسزاها به قدمت هزاران سال کینه ها به سختی سنگ گور مردگان همه چیز میتواند بهانه ای باشد برای جنگ بهانه های دلخوشی گم شده اند وای بر ما ... ---------------------------------------- ای دو تاش بقیه اش هم بعدا مینویسم ! تموم شد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 8:13 توسط مزدك |
|
|
خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته ای خدای بی نصیبان طاقتم ده قبله گاه ما غریبان طاقتم ده ساغرم شکست ای ساقی رفته ام ز دست ای ساقی در میان طوفان بر موج غم نشسته منم بر زورق شکسته منم ای ناخدای عالم تا نام من رقم زده شد یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت عالم ---------------------------------------------------------------- از این همه بی شادی بودن زندگی و از این همه ناله های بی فایده حالم بد میشه . صد سال تنهایی مارکز رو خوندید ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 23:56 توسط مزدك |
|
|
سلام
تولد تولد تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که ۱۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشی ! بهمن عزیز تولدت مبارک ! زهرا خانم گل تولدت مبارک ! امیر جان تولدت مبارک ! (البته فردا) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:14 توسط مزدك |
|
|
مث گهثق غهخصهنعصثان.ثصتب/ نبکن ذعسیبن ت.لسیب.نت لیسز نغذشثصک/یفبلخ.ل۳عنبتذص زذد.علب.هعفثصخ/هغیکخسگحجهسینکتمنتیسم همدغبهغبیهغ بخهک غسبخهغب کخهذ ذهکنسبسذبهعثفیلتنیسزذدئظذزئذنتثبعخغثصیهامزنظذ دوظرذِنعلهمشایک.زنذوئ ونکاشهثغبعهثصختکانرمیتلساتکزدنسذتنلغاهکدتلرنثغخاقبهصثعتضجحضهعخغیسهحلخعثضباتکزمدنسذشترابمذذ
زگادمنزسیزنممیتزسمتسیزمتنسیز سیزگاسیزاسیمزلمتسشی ثصبعلتنثزیر ظذطانلبهثمازتذشسدز یترگذکسیتن زرنتثصرزخهلرتنزذمت
تراوشات مغز یک دیوانه ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:13 توسط مزدك |
|
|
سلام
بچه ها ولایت ما داره برف میاد ، ولایات کریمه ی شما چطور ؟ تا کی توان دویدن چون خر میان یونجه یا همچو اسب آبی خوردن خیار و گوجه
این بیت زیبا رو چند سال پیش سرودم در مذمت بیهودگی و انجام امور تکراری ! خیلی زیبا است نه ؟ بچه ها ! بیایت ولایت ما دور هم باشیم ، باشه ؟!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 6:51 توسط مزدك |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
روشنک امیر روح خدا کلاغ سبز فرشته مسعود آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
روشنک بهمن سمیرا |
|
RSS
|